شعر

جانِ عاشق

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۲ نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۰۶

جان

 

مثل گلبرگی ست تنها

مانده از شاخِ گلی در دست


جان

جیغِ نوزادی که مادرمُرده می آید به این دنیا

و نامش تا ابد

آه است


جان

شیونِ خاموشِ مادرهاست

که هرشب

از مزاری باز می آیند


جان

مثل رؤیایی ست در آوازِ جانبازانِ همدوشم

که با حسّی که هم تلخ است و هم شیرین

همیشه مانده در گوشم


جان

خانه است

پیرساله و تاریک

و تو آرزوی پنجره ها شی


جان دادنم زمانی ست،

که دلتنگِ تو باشم

و نباشی./

 

--------------------------

واشینگتن، 11 شهریور 96

 

 

در این هوا

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۰۶

دستم به کاری نمی رود

می خواهم از جهانِ تو شعرها بسرایم

از قطره های شبنمِ گلهای چشمهات

از آن اتاقِ شیشه یی در شیبِ گردنت

- که پُر از آرزوهای تشنه است.

می خواهم از لبانِ تو شعرها بسرایم

از جنسِ واژه ها

که تمام

رنگِ بوسه است

در این زمان

که می گذرد

و چنگ بر گلوی جهانم به مرگ می فشرَد،

فرقی چه می کند این بوسه یا این که دشنه است؟

دستم به شعری نمی رود.

--------------------------------

واشینگتن، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

 

من و خوشبختی و تو

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۰۰



مانده در خاطرت امروز؟
روزهایی که به افسوس به هم می گفتیم :
«اثری از ما نیست
و به هر سوی نظر می بندیم،
جاده یی گم شده در آخرِ خویش؛
هیچکس پیدا نیست»؟

در همین جاده ی خالی
اکنون
غرقِ رؤیای همیم
من و خوشبختی و تو.
و همین گام که برداشته ایم،
یعنی آن جاده ی تنهای قدیمی مُرده ست
یعنی این جاده شده جاده ی نو.

---------------------------
واشینگتن، ۲۵ دی ۱۳۹۴

   

انتظار

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۵۹

همینطور

رقصان که می بینی اش

در تهِ کوچه آرام در مِه فرو می رود

پشتِ وَهمِ چراغی که تنهاست.

و چشم انتظارانِ پشتِ همه شیشه ها

اگر هم بمانند تا صبح،

همین خالیِ کوچه پیداست.

نمی دانم اینان چرا یادشان نیست

- نجوای شبهای پیشین

که «چشم انتظاری، شبِ آخرین است»؟

و امشب هم، آری

چراغی که آنجاست،

وَهم آفرین است.

-------------------

واشینگتن، ۱۴/۱۱/۹۴

 

برای چشمهای تو

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۸:۵۵

بغض که می کنی انگار

باران

گرفتارِ ابرهای توست

تا بوده اسب تارانده ایم به انتهای جاده ی وهم

تا بوده زارزنان از این زمانه ی بی رحم

با اسبِ بی سوارِ بازگشته گفته ایم

تا بوده بادبان برکشیده به سوی باد رفته ایم

و در سواحل بیگانه پهلو گرفته ایم

مستِ باده ی فتحِ چه بوده ایم؟

*

پیاله دیگر کن

عزیزِ عمرِ مانده ی من!

نه کشتیِ بادبانی نه جاده ی وهم

تمامِ این دریا را شناکنان برویم.

دریا چه روشن است

وقتی که ماه

گرفتارِ چشمهای توست!

----------------------

واشیگتن، ۳ آبان ۹۴

   

صفحه 1 از 11