شعر

مثل امشب

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۴

مثل امشب كه در سرم غوغاست
و هر چه می گذرد
باز
موج و صخره و درياست

مثل امشب كه باد می توفد
و يالِ كنده ی اسبان
به چنگِ سوارانِ يكسره زخم
بهانه ی رؤياست

مثل امشب كه جنگل است گمگاهم
و شاخه های بارانخيس
تازيانه می زنندم سخت
مثل هر شب
خيالِ خانه يی پيداست


[]


آن كرانه ی رودخانه هم بروم
باز
بهانه ی ماندن
هميشه در رؤياست
مثل امشب كه خانه يی پيداست!

----------------------

واشینگتن، 9 بهمن 96

 

رؤیا

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator سه شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۹۶ ساعت ۲۲:۳۳

 


هميشه فكر ديدنِ ماه
و يك تبسم و آه


[]


شبانه های من كجاست؟
شرابِ تلخ (بهانه يی برای خواب ديدنم)

حضورِ تو
و جامه يی به رنگ خواب بر تنم!

---------------------

واشینگتن، 9 بهمن 96

 

جانِ عاشق

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۲ نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۰۶

جان

 

مثل گلبرگی ست تنها

مانده از شاخِ گلی در دست


جان

جیغِ نوزادی که مادرمُرده می آید به این دنیا

و نامش تا ابد

آه است


جان

شیونِ خاموشِ مادرهاست

که هرشب

از مزاری باز می آیند


جان

مثل رؤیایی ست در آوازِ جانبازانِ همدوشم

که با حسّی که هم تلخ است و هم شیرین

همیشه مانده در گوشم


جان

خانه است

پیرساله و تاریک

و تو آرزوی پنجره ها شی


جان دادنم زمانی ست،

که دلتنگِ تو باشم

و نباشی./

 

--------------------------

واشینگتن، 11 شهریور 96

 

   

در این هوا

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator دوشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۰۶

دستم به کاری نمی رود

می خواهم از جهانِ تو شعرها بسرایم

از قطره های شبنمِ گلهای چشمهات

از آن اتاقِ شیشه یی در شیبِ گردنت

- که پُر از آرزوهای تشنه است.

می خواهم از لبانِ تو شعرها بسرایم

از جنسِ واژه ها

که تمام

رنگِ بوسه است

در این زمان

که می گذرد

و چنگ بر گلوی جهانم به مرگ می فشرَد،

فرقی چه می کند این بوسه یا این که دشنه است؟

دستم به شعری نمی رود.

--------------------------------

واشینگتن، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵

 

من و خوشبختی و تو

توجه: باز شدن در یک پنجره جدید. PDFچاپنامه الکترونیک

نوشته شده توسط Administrator جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۰۰



مانده در خاطرت امروز؟
روزهایی که به افسوس به هم می گفتیم :
«اثری از ما نیست
و به هر سوی نظر می بندیم،
جاده یی گم شده در آخرِ خویش؛
هیچکس پیدا نیست»؟

در همین جاده ی خالی
اکنون
غرقِ رؤیای همیم
من و خوشبختی و تو.
و همین گام که برداشته ایم،
یعنی آن جاده ی تنهای قدیمی مُرده ست
یعنی این جاده شده جاده ی نو.

---------------------------
واشینگتن، ۲۵ دی ۱۳۹۴

   

صفحه 1 از 12